براي پادشاه روياهاي کبود!

در ایوان سکوت باز دلتنگی ها شاعرم کردند ومن هنوز در ترجمه تو مانده ام تار و پود سکوتم همه تنهایی در خیال خسته ام جز نام تو کسی بر سنگفرش بارانی اش قدم نمی زند و من نفس خسته ام را به حراج هیچ گذاشته ام و نگاه ام را ذخیره کرده ام تا... توبیا با چشمهایت که غزل می سازند بیا تا تمام نگاه هایم را درآن آوار کنم شاید ساز دلتنگی هایم از نفس بیافتد من صبورم اما . . . به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقیم محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما . . . بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما . . . آه... این بغض گران نمی داند صبر چیست؟
نظرات شما عزیزان: